فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
607
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
خشت كه در ديوار باشد و در زبان متداول بر آن ( المِدْمَاك ) اطلاق مىشود ؛ « عَرَقُ الْخِلَال » هديه كه به كسى تقديم كنند . العَرْقَاة - بُن و بيخ هر چيزى ، چوبى كه روى دلو قرار دهند . العِرقاة - مُرادف ( العِرْقَة ) است . العَرْقان - آنكه تن وى از عرق خيس شده باشد . عَرْقَبَ - عَرْقَبَةً [ عرقب ] الرجُلُ : حيله زد ، - الدَّابَّةَ : دم ستور را كشيد تا برخيزد ، دم ستور را كند . العَرْقَة - اسم مرّة از ( عَرَق ) است ، يك قطعه گوشت . العِرْقَة - ج عِرَق و عِرْقات : ريشه و اصل ، ريشههاى درخت . العُرَقَة - مرادف ( العُرَق ) است . العَرَقَة - ج عَرَقٌ و عَرَقَاتٌ : رديف سنگ و آجر كه بر ديوار نصب شده باشد ، يك رديف از اسبان و يا پرندگان ، نقشى كه بر اطراف چادر بافند ، چوبى كه ميان دو پايهء ديوار قرار دهند . عَرْقَلَ - عَرْقَلَةً [ عرقل ] : از قصدِ خود منصرف شد ، - الأَمْرَ : كار را سخت و دشوار كرد ، - عَلَيه الكلامَ : كلام را برگردانيد و به او راست نگفت . العَرْقَلَة - [ عرقل ] : مص ، « عَرْقَلَةُ السَّير » : راه بندان ، جلوگيرى از راه . العُرْقُوب - ج عَرَاقِيب [ عرقب ] ( ع ا ) : عصب پى پاشنه پاى انسان و يا ستور ، راه كوهستان ، سراشيبى دره ، حيله ؛ « عَرَاقيبُ الأُمور » : كارهاى سخت و بزرگ . عُرْقُوب - نام مردى است كه ضرب المثل دروغ و خلف وعده است ؛ « اخْلَفُ من عُرقُوب » : از عرقوب بدتر است ؛ « مَواعِيدُ عُرقُوب » : وعدههاى دروغين . العَرْقُوة - ج عَرَاقِ [ عرق ] : چوبى كه بر بالاى دلو نصب شود . العَرَقِيَّة - كلاه ، عرقچين زير عمامه . عَرَكَ - - عَرْكاً الأَدِيمَ : پوست را ماليد و سابيد ، - الشَّيءَ : آن چيز را تراشيد تا پاك كرد . ، - ه الدّهرُ : زمانه او را آزموده كرد ، - تِ الْمَاشِيَةُ النَّبَات : چهار پايان همهء كِشت را خوردند ، - تِ الماشيةُ الأَرضَ : چهار پايان زمين را از چريدن خالى كردند . عَرِكَ - - عَرَكاً : در جنگ دلاور بود و به سختى حمله كرد . العَرِك - دلاور و قهرمان در جنگ . العُرْكَة - كسى كه سختى و رنج را به خود هموار سازد . العَرْكَة - اسم مرّة از ( عَرَك ) است . عَرَّمَ - تَعْرِيماً [ عرم ] فلانٌ : خودخواهى و تكبّر نمود ، - الترابَ : خاك را جمع كرد . اين دو تعبير در زبان متداول رايج است . العَرَم - مرادف ( العَرَمَة ) است . العُرْمَة - به معناى ( العَرَمَة ) است . العَرَمَة - خرمن گندم كه جمعآورى شده و پاك نشده باشد . العَرَمْرَم - [ عرم ] : شديد و سخت ، لشكر انبوه و بسيار . العِرْناس - ج عَرَانِيس [ عرنس ] : چيزى از آهن يا چوب كه براى بافندگى و پنبه زنى استفاده شود ، دماغهء كوه ؛ « عَرَانِيسُ الذرَّة » : خوشههاى ذرت كه در آن دانه باشد و در زبان متداول به آن ( العَرنُوس ) گويند ، - ( ح ) : كبوترى كه پس از پرواز از جلوى پا ديده شود . العَرَنْدِس - نوعى بازى كودكان مسيحى است ، شبيه به قاشق زنى در ايران كه به درب منازل مىروند ، اين مراسم در ( چهارم دسامبر ) هر سال ميلادى انجام مىشود . العَرْنُوس - ج عَرَانِيس [ عرنس ] : « عَرْنُوس الذرَةِ » : خوشهء گندم و ذرت ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . العِرْنِين - ج عَرَانِين [ عرن ] : به معناى ( بينى ) يا قسمت خارج و برآمدهء آن ، مرد شريف و بزرگوار ، - مِنْ كُلِّ شَيْءٍ : آغاز هر كارى . العُرَوَاء - [ عرو ] : آغاز تب كه با لرز همراه باشد . العُرُوبَة - اسم است كه بر ويژگيهاى نژاد . عرب دلالت مىكند . العُرُوبِيَّة - خالص بودن در نژاد عرب . العُرْوَة - ج عُرىً [ عرو ] : آنچه كه وثيقه چيزى باشد ؛ ( العُرْوَةَ مِنَ الثَّوبِ ) : مادگى پيراهن ؛ « العُروةُ مِنَ الإِبْرِيق ) : دستهء آفتابه ، درختى است كه در زمستان برگهاى آن ريخته نمىشود ، درخت پر از شاخه و برگ . العَرُوس - ج عَرَائِس : مرد و يا زن به هنگام ازدواج كه در جمع به آنها « هُم عُرسٌ و هنَّ عَرائِس » : گويند و نيز زن را ( العَرُوسَة ) نامند . العَرُوض - ج أَعَارِيض : ميزان و سنجش شعر كه بوسيلهء آن شعر خوب از شعر ناهنجار شناخته شود ، و نيز بر آخر مصراع اول بيت اطلاق مىشود ، - ج عُرُض : ناحيه و مكان ، راه در كوهستان ، و نيز بر شهرهاى مكه و مدينه و پيرامون آنها اطلاق مىشود ، جائى كه در راه براى تو مشكلى ايجاد شود ، ابر ، چيز بسيار ، - مِنَ الْكَلامِ : محتواى كلام ، « هَذِه المسْأَلَةُ عَرُوضُ هَذِه » : اين موضوع مانند آن است . العَرُوضِيّ - دانشمند علم عروض . عَرِيَ - - عُرْيَةً و عُرْياً [ عري ] من ثيابه : جامهء خود را از تن به در كرد ، - مِنَ الْعَيب و غَيْره : از هر عيب و بدى سالم ماند ، - عُرىً تِ اللَّيْلَةُ : شبانگاه هوا سرد شد . عُرِيَ - [ عرو ] الرجُلُ : از ترس لرزيد . العُرْي - [ عرو ] من الثوب : مادگى لباس كه دكمه در آن قرار مىگيرد . العُرْي - ج أَعْرَاء [ عري ] : « فرسٌ عُرْيٌ » : اسب بدون زين . العِرْي - [ عرو ] من الثوب : مرادف ( العُرْي ) است . العَرِي - [ عري ] : آنكه از هر بدى و عيب سالم باشد . العَرِيّ - [ عري ] : باد سرد . العُرْيان - ج عُرَاة [ عري ] : مرد لُخت و برهنه . العُرْيَانَات - [ عري ] : « عُرْيَانَاتُ البُزُور » ( ن ) : نوعى درخت بىدانه مانند دستهء صنوبر و